تبليغاتX
کانون بسیج جوانان شهرستان لاهیجان

کانون بسیج جوانان شهرستان لاهیجان

.: ویژه حماسه 9 دی :.

حماسه 9 دی 

اولین بیانات رهبر معظم انقلاب بعد از حماسه 9دی:

مطمئن باشید که روز نهم دىِ امسال هم در تاریخ ماند ... هرچه انسان در اطراف این قضایا فکر میکند، دست خداى متعال را، دست قدرت را، روح ولایت را، روح حسین بن على(علیه السّلام) را مى‌‌‌بیند. این کارها کارهائى نیست که با اراده‌‌‌‌ى امثال ما انجام بگیرد؛ این کار خداست، این دست قدرت الهى است؛ همان طور که امام در یک موقعیت حساسى -که من بارها این را نقل کرده‌‌‌‌ام- به بنده فرمودند: «من در تمام این مدت، دست قدرت الهى را در پشت این قضایا دیدم». درست دید آن مرد نافذ ِبابصیرت، آن مرد خدا.

... حجت بر همه تمام شده است. حرکت عظیم روز چهارشنبه ى نهم دى ماه حجت را بر همه تمام کرد. مسئولین قوه‌‌‌‌‌ى مجریه، مسئولین قوه‌‌‌ى مقننه، مسئولین قوه‌‌‌‌ى قضائیه، دستگاه‌‌‌هاى گوناگون، همه میدانند که مردم در صحنه‌‌‌اند و چه میخواهند. دستگاه‌‌‌‌‌‌ها باید وظائفشان را انجام بدهند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم دی 1389ساعت 22:31  توسط جامانده  | 

.: عظمت حسين(ع) دست‌ نيافتني است :.

عظت حسینی(ع) 

عظمت حسين(ع) دست‌نيافتني است

روح قضيه اين است كه امام حسين(ع) در اين ماجرا، با يك لشكر روبه‌رو نبود؛ با جماعتي از انسان‌ها، هرچند صد برابر خودش، طرف نبود؛ امام حسين(ع) با جهاني انحراف و ظلمات روبه‌رو بود. اين مهم است. با يك جهان كجروي و ظلمت و ظلم مواجه بود، كه آن جهان هم همه چيز داشت. پول، زر و زور، شعر، كتاب و محدّث و آخوند داشت. وحشت‌انگيز بود. تن آدم معمولي ـ حتي آدم فوق معمولي ـ در مقابل عظمت پوشالي آن دنياي ظلمت مي‌لرزيد. قدم و دل امام حسين(ع) در مقابل اين دنيا نلرزيد؛ احساس ضعف و ترديد نكرد و يك تنه وسط ميدان آمد.

امام حسين(ع) در شب عاشورا كه فرمود: برويد و اين‌جا نمانيد؛ دست بچه‌هاي مرا هم بگيريد و ببريد؛ اينها مرا مي‌خواهند، شوخي كه نكرد. فرض كنيد آنها قبول مي‌كردند و مي‌رفتند و امام حسين، تك و تنها و يا با ده نفر مي‌ماند؛ آيا خيال مي‌كنيد عظمت كار امام حسين كم مي‌شد؟ نه؛ عيناً باز همين عظمت را داشت. اگر به جاي اين هفتاد و دو نفر، هفتاد و دو هزار نفر اطراف امام حسين را مي‌گرفتند، آيا باز عظمت كار كم مي‌شد؟ نه!

عظمت اين كار اينجا بود كه امام حسين(ع)، در مقابل فشار و سنگيني يك دنياي متعرّض و مدّعي، احساس ترديد نكرد؛ در حالي كه آدم‌هاي معمولي احساس ترديد مي‌كنند. آدم‌هاي فوق معمولي هم احساس ترديد مي‌كنند. كما اينكه بارها گفته‌ام عبدالله بن عباس ـ كه يك شخصيت بزرگي است ـ و همه آقازاده‌هاي قريش، از آن وضع ناراحت بودند. عبدالله زبير، عبدالله عمر، عبدالرحمن بن ابي‌بكر و فرزندان بزرگان صحابه و بعضي صحابه از اين قبيلند. در مدينه عدّه زيادي صحابه بودند؛ آدم‌هاي با غيرتي هم بودند ـ نه اينكه خيال كنيد با غيرت نبودند ـ همان كساني بودند كه در مقابل تهاجم مسلم‌بن عقبه، در قضيه «حرّه» مدينه ـ كه سال بعد به مدينه حمله بردند و همه را قتل عام كردند ـ ايستادند؛ جنگيدند و مبارزه كردند. خيال نكنيد ترسو بودند؛ نه، شمشيرزن و شجاع بودند. اما شجاعت ورود در ميدان جنگ، يك مسئله است و شجاعت مواجه شدن با يك دنيا، يك مسئله ديگر است. امام حسين(ع) اين دومي را داشت.

مقام معظم رهبري، 24/9/75 در ديدار پاسداران انقلاب اسلامي به مناسبت روز پاسدار

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 17:28  توسط جامانده  | 

.: 16آذر، تولد «مرگ بر آمریكا » :.

 

16 آذر ماه

16آذر، تولد «مرگ بر آمریكا »

اشاره: واقعه 16 آذر 1332 و اعتراض دانشجویان دانشگاه تهران به حضور مداخله جویانه نیكسون معاون آیزنهاور رئیس جمهورى وقت آمریكا كه به شهادت سه تن از دانشجویان منجر شد، تاكنون از زوایاى مختلف مورد بررسى قرار گرفته است. در نوشتار حاضر نویسنده مى‏كوشد ضمن مرور دوباره این واقعه، با تاكید بر زمینه‏هاى وقوع این حادثه، روابط خارجى دولت سرلشكر زاهدى با ایالات متحده آمریكا و انگلستان را مورد توجه قرار دهد و از این طریق به فهم روشن‏ترى از بستر تاریخى وقوع این حادثه دست یابد.

پس از سرنگونى دولت ملى دكتر مصدق در پى وقوع كودتاى 28 مرداد 32، شاه كه در پی شكست كودتاى اول مورخ 25 مرداد 32 از طریق بغداد به رم گریخته بود، در 31 مرداد به تهران بازگشت.

چهار روز بعد در 4 شهریور 1332 نخست وزیر دولت كودتا «سرلشكر زاهدى» كه به درجه سپهبدى ارتقا یافته بود در نامه‏اى به آیزنهاور رئیس جمهور وقت آمریكا اعلام داشت كه قصد دولت او بهبود وضع بین المللى ایران است. زاهدى همچنین در این نامه به طور تلویحى مقامات آمریکایی را از قصد خود مبنى بر تجدید مناسبات سیاسى ایران و انگلیس مطمئن ساخت.

زاهدى براى آن چه «نجات ایران از هرج و مرج اقتصادى و مالى» مى‏نامید از آمریكا تقاضاى كمك فورى كرد. آیزنهاور كه به تقاضاى مشابه دكتر مصدق كه در دى ماه 31 عنوان شده و در خرداد 32 تكرار شده بود، پاسخ منفى داده بود، این بار لوى هندرسن سفیر امریكا در تهران را كه از گردانندگان اصلى ستاد كودتا بود مامور مذاكره با دولت زاهدى كرد.

در 12 شهریور همان سال، دولت امریكا موافقت خود را با پرداخت مبلغ 23/4 میلیون دلار بابت كمك‏هاى فنى سالانه اصل چهار اعلام كرد.

در 14 شهریور نیز دولت امریكا مبلغ 45 میلیون دلار كمك بلاعوض به ایران اعطا كرد. روزنامه كیهان مورخ 12 شهریور 1332 به نقل از اعلامیه رسمى دولت امریكا، علت این اقدام دولت مزبور را چنین عنوان كرد: «ایالات متحده از این‌كه حكومت جدید در نیل به تفاهم با انگلستان در مورد ملى‌شدن نفت متعلق به ایتالیا در ایران بى‌تحرك نیست، رضایت دارد.» اگرچه امریكایى‏ها هدف خود را كمك به دولت جدید ایران براى «اعاده ثبات در كشور» و« ریختن پایه‏هاى پیشرفت اقتصادى» عنوان كردند اما واقعیت این بود كه ارسال كمك‏هاى مالى به دولت كودتا ضرورى بود زیرا از یك سو صادرات نفت ایران دچار وقفه شده بود و پولى از این بابت عاید دولت وقت ایران نمى‏شد و از سوى دیگر دولت ایران به منظور مقابله با فشار شوروى در مرزهاى شمالى و مبارزه با قدرت حزب توده در درون مرزها، نیازمند تقویت بنیه مالى به منظور سازماندهى دوباره ارتش و دستگاه ادارى بود.

در روز 17 آذر همزمان با ورود نیكسون به تهران، تمام دانشگاه‏هاى پایتخت در اعتصاب كامل به سر مى‏بردند و وقتى كه نیكسون براى دریافت دكتراى افتخارى حقوق در دانشكده حقوق و علوم سیاسى دانشگاه تهران حاضر شد یكى از مطبوعات در سر مقاله خود با عنوان «سه قطره خون» در قالب نامه سرگشاده‏اى خطاب به نیكسون، ضمن اشاره به سنت مهمان‌نوازى ایرانیان و رسم سر بریدن یك قربانى در پیش قدم مهمان، نوشته بود: «آقاى نیكسون! وجود شما آن قدر گرامى و عزیز بود كه در قدوم شما سه نفر از بهترین جوانان این كشور یعنى دانشجویان دانشگاه را قربانى كردند».

و دقیقا به همین علت بود كه امریكایى‏ها از اعطاى كمك‏هاى بیشتر به دولت زاهدى خوددارى كرده و عملا آن را به تجدید روابط سیاسى ـ اقتصادى با انگلیس و پایان مذاكرات نفت موكول كردند. در واقع امریكایى‏ها مى‏خواستند هر چه زودتر دولت ایران به علت نیازهاى مالى قرارداد نفتى را با كنسرسیوم بین‌المللى امضا كند. از همین رو امریكا تنها پس از امضاى قرارداد كنسرسیوم در 28 شهریور 1332 با پرداخت 127/3 میلیون دلار به عنوان وام به ایران موافقت كرد.

مقامات لندن، تجدید مناسبات سیاسى بین دو كشور را گام نخست براى حل مسأله نفت مى‏دانستند و علیرغم موضع قبلى مقامات ایران مبنى بر تقدم مسأله نفت بر تجدید روابط با انگلیس، دولت انگلیس ضمن نشان دادن ملایمت در دو موضوع مورد اختلاف یعنى بازپس گرفتن شكایت خود از یك شركت ژاپنى خریدار نفت ایران و موافقت با تحویل لوكوموتیوهاى انگلیسى خریدارى شده از سوى ایران، توانست گامى به سوى تجدید مناسبات سیاسى با ایران بردارد.

در 16 آبان 32 همزمان با امتناع امریكا از ارسال كمك‏هاى مالى بیشتر به دولت زاهدى و با شدت گرفتن نیازهاى مالى دولت، مذاكرات مخفیانه‏اى بین مقامات دو كشور آغاز شد تا موضوع تجدید مناسبات سیاسى مورد بررسى قرار گیرد.

نتیجه این مذاكرات پیشاپیش معلوم بود.

دولت كودتا به رغم آگاهى از حاكم‌ بودن احساسات ضد انگلیسى بر افكار عمومى، تجدید فورى مناسبات را در دستور كار خود قرار داد و براى كاستن از پیامدهاى داخلى تصمیم خود، تنها به اجراى سیاست‏هاى گام به گام و اتكا بر نقش بازیگرى به نام ایالات متحده اكتفا كرد.

اعلامیه مشترك دو دولت در 14 آذر 32 تصمیم دو دولت را مبنى بر «مبادله بدون تأخیر سفیر» اعلام داشت و هر چند وزارت خارجه ایران در اعلامیه مورخ 9 آبان 32 آورده بود «تنها توقع دولت (ایران) این است كه براى اختلاف نفت قوانین مصوبه كشور محترم شمرده شود.» اما همگان مى‏دانستند كه طرح این تقاضا، صرفاً یك «نمایش سیاسى» با مصرف داخلى است كه به منظور پیشگیرى از بروز احساسات ضد انگلیسى مردم ترتیب داده شده است. از همان روز اعلام رسمى تجدید روابط ایران و انگلیس در 14 آذر 32 كه با وعده ورود قریب الوقوع «دنیس رایت» به عنوان كاردار سفارت انگلیس در تهران همراه بود، ناآرامى‏ها و تظاهرات پراكنده‏اى در چند نقطه پایتخت از جمله بازار تهران و دانشگاه تهران به وقوع پیوست و در پس آن عده‏اى از معترضین در دانشگاه و بازار دستگیر شدند.

همزمان با بروز این ناآرامى‏ها، روز 17 آذر براى ورود نیكسون معاون رئیس جمهور امریكا به تهران تعیین و اعلام شد.

پیش از این در 24 آبان همان سال اعلام شده بود كه نیكسون از طرف آیزنهاور رئیس جمهورى ایالات متحده و به دعوت رسمى دولت ایران به تهران مى‏آید. نیكسون در واقع به ایران مى‏آمد تا نتایج تحولات اخیر را كه به تعبیر آیزنهاور «پیروزى سیاسى امیدبخشى را در ایران نصیب قواى طرفدار تثبیت اوضاع و قواى آزادى نموده است» ببیند.

پیشاپیش وقوع تظاهرات هنگام ورود نیكسون قطعى مى‏نمود. به رغم یأس گسترده مبارزان و سركوب شدید مخالفان دولت كودتا، هنوز در برخى مجامع مخالفت‏هاى جدى بروز مى‏كرد. در این میان و با آشكار شدن نقش مداخله‌جویانه ایالات متحده امریكا در تمهید مقدمات سرنگونى دولت ملى دكتر مصدق، این دولت خارجى كه پیش از این با شعار كمك به گسترش آزادى و پیشرفت اقتصادى و مقابله با گسترش نفوذ كمونیسم، توانسته بود روابط خوبى را به دور از قضاوت منفى افكار عمومى با دولت ایران برقرار نماید، براى اولین بار به عنوان یك «نیروى مداخله‌جوى منفور» نزد افكار عمومى درآمد.

امریكایى‏ها كه به دنبال جاى پاى محكم‏ترى در ایران مى‏گشتند و در قرارداد كنسرسیوم نفتى در پى سهم بیشترى بودند به سرعت مورد قضاوت افكار عمومى ایران قرار گرفتند و البته با توجه به روابطه حسنه دولت سپهبد زاهدى با دولت امریكا و نیز سابقه عدم همكارى قبلى این دولت در حل مشكلات مالى دولت دكتر مصدق، قضاوت افكار عمومى نمى‏توانست مثبت باشد.

در روز 5 آذر 32 نیروهاى نظامى و امنیتى رژیم شاه به منظور كنترل اوضاع و حفظ آرامش سفر نیكسون، در دانشگاه تهران مستقر شدند تا از هر گونه مخالفت احتمالى جلوگیرى كنند.

در همین روز یكى از دربان‏هاى دانشگاه شنیده بود كه تلفنى به یكى از افسران گارد مستقر در دانشگاه دستور مى‏رسد «باید یك دانشجو را شقه كرد و جلوى در بزرگ دانشگاه آویخت تا عبرت همه شود و هنگام ورود میهمانان خارجى صداها خفه گردد و جنبنده‏اى نجنبد.»

انتشار این خبر در فرداى آن روز بر جو ملتهب دانشگاه افزود.

در روز 16 آذر نیروهاى نظامى مستقر در دانشگاه، با ورود به دانشكده‏هاى پزشكى، داروسازى، حقوق و علوم عده زیادى را دستگیر كردند.

مهندس مصطفى چمران كه خود شاهد این واقعه بوده است بعدها در انجمن اسلامى دانشجویان امریكا روایت مستندى از واقعه را مكتوب و ارائه كرد كه همواره مورد استناد دیگر نویسندگان سیاسى دهه 40 و 50 و بعد از آن بوده است. مطابق این روایت، دستگیرشدگان به وسیله كامیون به نقطه دیگرى منتقل شدند و رئیس وقت دانشگاه تهران از بیم ناآرامى‏هاى گسترده‏تر دانشگاه را تعطیل اعلام كرد. در پى اعتراض چند دانشجو به حضور سركوبگرانه نظامیان در دانشگاه، ارتشى‏ها براى دستگیرى آنان وارد دانشكده فنى شدند. درگیرى دانشجویان و نظامیان در دانشكده فنى اوج گرفت و نظامیان به سوى دانشجویان آتش گشودند و سه دانشجو به نام‏هاىمصطفى بزرگ‌نیا، آذر شریعت رضوى و احمد قندچى به ضرب گلوله كشته شدند.

در روز 17 آذر همزمان با ورود نیكسون به تهران، تمام دانشگاه‏هاى پایتخت در اعتصاب كامل به سر مى‏بردند و وقتى كه نیكسون براى دریافت دكتراى افتخارى حقوق در دانشكده حقوق و علوم سیاسى دانشگاه تهران حاضر شد یكى از مطبوعات در سر مقاله خود با عنوان «سه قطره خون» در قالب نامه سرگشاده‏اى خطاب به نیكسون، ضمن اشاره به سنت مهمان‌نوازى ایرانیان و رسم سر بریدن یك قربانى در پیش قدم مهمان، نوشته بود: «آقاى نیكسون! وجود شما آن قدر گرامى و عزیز بود كه در قدوم شما سه نفر از بهترین جوانان این كشور یعنى دانشجویان دانشگاه را قربانى كردند».

چند روز بعد از ناآرامى‏هاى 16 آذر، ورود «دنیس رایت» كاردار موقت بریتانیا در تهران كه اتفاقاً با محكومیت دكتر مصدق در دادگاه نظامى همزمان شده بود، نیز خشم و نارضایتى افكار عمومى را برانگیخت.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 18:25  توسط جامانده  | 

.: افسانه شوآه و صنعت هلوکاست :.

 هلوکاست

   چکيده: موضوع‌ مهمي‌ كه‌ اغلب‌ در اين‌ مباحث هولوكاست به‌ بوته‌فراموشي‌ سپرده‌ مي‌شود، اين‌ است‌ كه‌هلوكاست‌ تنها ادعا و يا باور كشته‌ شدن‌ 6 ميليون‌يهودي‌ در اتاق‌هاي‌ گاز و کوره هاي آدم سوزي نيست‌ و اين‌ مسئله‌ ابعاد پيچيده‌تري‌ دارد و موارد مادي و معنوي بسياري را شامل مي شود که نگارنده قصد دارد در اين نوشتار به آن بپردازد. 

  تا کنون انديشمندان و مورخاني در اروپا و سراسر جهان موضوع هلوکاست را مورد بررسي قرار داده اند و مکتوباتي نيز در اين زمينه به چاپ رسيده است، اما از چند ماه گذشته و مشخصاً از زماني که رئيس جمهور ايران (محمود احمدي نژاد) به عنوان اولين مقام دولتي، در  اظهارات خود هولوكاست‌ يا به‌ اصطلاح‌ نسل‌ كشي‌ يهوديان‌ در اردوگاه‌هاي‌ كار اجباري‌ نازي‌ها را با چالش مواجه ساخت، هولوكاست‌ به‌عنوان‌ يك‌ واژه‌ سياسي‌ وارد فرهنگ‌ گفتمان‌رسانه‌اي‌‌ شده و تبديل به پارادايم شده است. اين در حاليست که در گذشته‌ از اين‌ مسئله‌ به‌ندرت‌ ياد مي‌شد.    در اين راستا، بسياري‌ زير سوال‌ بردن‌ اين‌ موضوع‌ را امري‌ناپسند مي‌دانند و برخي‌ ديگر بر اين‌ باورند كه‌ اين‌موضوع‌ نيز مانند تمام‌ موضوع‌هاي‌ ديگر بايد درمعرض‌ تحقيق‌ و تفحص‌ قرار گيرد.    اما موضوع‌ مهمي‌ كه‌ اغلب‌ در اين‌ بحث‌ به‌ بوته‌فراموشي‌ سپرده‌ مي‌شود، اين‌ است‌ كه‌هلوكاست‌ تنها ادعا و يا باور كشته‌ شدن‌ 6 ميليون‌يهودي‌ در اتاق‌هاي‌ گاز و کوره هاي آدم سوزي نيست‌ و اين‌ مسئله‌ ابعادپيچيده‌تري‌ دارد و موارد مادي و معنوي بسياري را شامل مي شود که نگارنده قصد دارد در اين نوشتار به آن بپردازد.    ريشه يابي هلوکاست     ريشه اصطلاح هلوکاست به معناي (از بين بردن چيزي به وسيله آتش، بطوري که کاملا از بين برود)، از دو واژه يوناني holos به معناي تمام و kalein به معناي سوزاندن اخذ شده است.    اما کاربرد تاريخي اين اصطلاح، به کشتار يهوديان طي جنگ جهاني دوم در کوره هاي آدم سوزي آلمان نازي اشاره دارد که توسط (الي ويزل) براي اولين بار مطرح شد.     اصطلاح هلوکاست به سه شکل بکار مي رود:    1- در زبان انگليسي (هلوکاست)1    2- در زبان عبري کلا سيک (اولام کالين)2    3- در زبان عبري مدرن (شوآه)3    براي نخستين بار در اعلاميه استقلال رژيم صهيونيستي در سال 1948، اصطلاح هلوکاست در نسخه انگليسي و ازکلمه شوآه در نسخه عبري استفاده شد، البته امروزه در اکثر جهان اين اصطلاح بزبان انگليسي رايج است اما، يهوديان با تعصب ويژه اي از آن با عبارت شوآه ياد مي کنند.    اصطلاح هلوکاست را مي توان در تداوم اصطلاح (آنتي سميتيسم)4 يا ضد سامي و اصطلاح يهود ستيزي، جايگزيني در جهت موجه جلوه دادن حضور اسرائيل در سرزمين هاي اشغالي، قلمداد نمود که در تشکيل رژيم اشغالگر قدس نقش بسزايي ايفا نمود.    الي ويزل، درباره هلوکاست مي نويسد: «چون اين حادثه منحصر به فرد است نمي توان آن را در چارچوب تاريخ درک کرد. اين مساله فراتاريخي است، بلکه تخريب تاريخ است و به دليل قرار گرفتن در اين سطح بي مانندي، نمي توان آن را با هيچ حادثه ديگري مقايسه کرد. مقايسه اي اين چنين در واقع خيانتي به تاريخ يهوديت است».    وي که در سال 1928 ميلادي در مجارستان متولد شده است، 11ساله بوده که جنگ جهاني دوم (1939 - 45 ميلادي) آغاز مي شود. ويزل پس از جنگ به فرانسه کوچيد و در دنياي رسانه هاي صهيونيستي فرانسه به روزنامه نگاري مشغول شد. ويزل بعداً به امريکا رفت و در سال 1986 در 58 سالگي به پاداش تلاشهاي فرهنگي اش در تاييد و تثبيت صهيونيسم جهاني، انتخاب و برنده جايزه صلح نوبل شد. ويزل آثار متعددي نوشت است و تا کنون از او حدود 30جلد کتاب منتشر شده.    براي اين يهودي مجارستاني الاصل، وقايعي چون کشتار فجيع ارامنه طي جنگ جهاني اول در سال 1915 5 و بمباران دهشتناک اتمي هيروشيما در جنگ جهاني دوم و دهها واقعه مشابه، چندان مهم نيست ؛ اگر پاي اهميت به اصطلاح قتل عام يهوديان در ميان باشد!     ويزل در رماني به نام «شب» زندگي يهوديان مجارستاني را دراواخر جنگ جهاني دوم به تصوير کشيده و در اين قصه کوشيده تا ماجراي جعلي کوره هاي آدم سوزي را به عنوان يک واقعيت به خوانندگان خود بباوراند.    ويزل در زمان نوشتن رمان «شب» نويسنده اي نوخاسته و جوان بوده و ناخواسته آنچه در توصيف کوره هاي آدم سوزي گفته است بيشتر مضحک مي نمايد تا ترسناک! جالبتر اين که ويزل در رمان خود گويا فراموش کرده که در اردوگاه هاي يهوديان به زعم صهيونيست هاي تحريفگر و افسانه پرداز، اتاقهاي گاز نيز وجود داشته است، در نتيجه در اين رمان که بيش از دو سوم حجم آن در اردوگاه ها مي گذرد از وصف کشتن يهوديان در اتاقهاي گاز خبري نيست!، بلکه در اردوگاه آشويتسي که ويزل توصيف مي کند، در دو نوع گودال، يهودي ها را بطور مستقيم وزنده زنده مي سوزانده اند: يکي ويژه خردسالان و ديگري مخصوص بزرگسالان!     در جايي از «شب» ويزل مي گويد: «در فاصله اي نه چندان دور از ما شعله هايي بس بلند از گودالي به هوا برمي خاست. گويا چيزي را مي سوزاندند، واگني به گودال نزديک شد و محموله اش را خالي کرد که کودکان خردسال بودند! بچه ها!     بله، به نظرم ديدمشان، با همين دو چشم خودم کودکان را در ميان شعله هاي آتش ديدم (آيا تعجب آور است که تا مدتها نتوانستم بخوابم؟ خواب از چشمانم گريخته بود). خب پس مي خواستند ما را به چنين جايي ببرند. آن سوتر، گودال بزرگتري بود ويژه بزرگسالان!»6    ويزل خود را با اسرائيل يکي مي داند و درباره کينه غيريهوديان به يهوديان مي گويد: «به دليل جايگاه ما و جايگاهي که اسرائيل در قلب زندگي و حيات ما دارد، دشمنان ما همواره به دنبال از بين بردن ما و اسرائيل هستند.» ماجراي هلوکاست و قتل عام يهوديان در دوران جنگ جهاني دوم، تنها يک بحث تاريخي صرف نيست!        واقعيت يا دروغ؟    بي ترديد آنچه مفهوم امروزي هلوکاست از نسل کشي يهوديان (در کوره هاي آدم سوزي ) طي جنگ جهاني دوم در اذهان جهاني متبادر مي کند، با واقعيت فاصله بسياري دارد و اشکالات زيادي برآن وارد است که هدف اصلي نگارنده دراين نوشتار نيز همين است و در ادامه بيشتر به آن پرداخته مي شود، اما از طرف ديگر قرآن به ذکر واقعيت هلوکاست پرداخته است.    اين واقعه هولناك در فاصله زماني بعد از ظهور حضرت مسيح (ع) و قبل از بعثت پيامبر اسلام (ص) در يمن اتفاق افتاده است:    «ذونواس» پادشاه يهودي يمن در جايگاه مخصوصي كه براي او تدارك ديده اند، نشسته است و خاخام‌هاي ‌يهود، اطراف او به احترام ايستاده اند، مقابل جايگاه گودالهاي ‌خندق مانند و عميقي در زمين حفر شده و آتش سوزان و پرحجمي كه در گودال برافروخته اند تا چند متر بالاتر از سطح زمين زبانه مي‏كشد. آن سوي ميدان، جمع انبوهي از مردان، زنان و كودكان در حاليكه غل و زنجير بر دست و پا و گردن آنها زده اند در محاصره سربازان و صاحب منصبان مسلح سپاه ذونواس به زانو نشسته اند. شيون زنان، ناله دردناك مردان و گريه سوزناك كودكان فضا را آكنده است. خاخام بزرگ يهود با اشاره «ذونواس» فرمان او را براي آخرين بار و با صداي بلند به اسرا كه جمع انبوهي از مردان و زنان و كودكان يمني هستند، ابلاغ مي‏كند... زمان واقعه قبل از ظهور اسلام است، مردم يمن آن روزگار از سالها ‌قبل به دين مسيح گرويده اند و اكنون «ذونواس» پادشاه يمن كه چندي است به آئين يهود درآمده، فرمان هولناك خود را از زبان خاخام بزرگ دربار خويش اعلام مي‏كند؛... اسرا تنها دو راه پيش روي دارند، يا از مسيحيت اعلام انزجار كرده و به دين يهود درآيند و يا در آتش سوزان و پرلهيب بسوزند. اسرا، اما كه از پيروان پاكباخته مسيح (ع) هستند، دست از ايمان خويش برنمي دارند و بعد... به فرمان پادشاه يهودي، تمامي آنان را زنده زنده به درون آتش انداخته و مي‏سوزانند... كودكان نيز، به جرم آن كه پدران و مادران آنها مسيحي مومن و خداپرست بوده اند، از زنده سوختن در آتش خشم پادشاه و خاخام‌هاي ‌يهود در امان نمي‏مانند...    ماجراي اين واقعه هولناك در سوره مباركه بروج اينگونه آمده است:    «والسماء ذات البروج... سوگند به آسمان كه دارنده برج هاست و سوگند به روز موعود و سوگند به گواهي دهنده و آنچه به آن گواهي دهند، كه «اصحاب اخدود» به هلاكت رسيدند. آنان كه آتشي از هيزم‌ها ‌افروخته و درحاليكه بر كناره آتش نشسته بودند، بر آنچه بر سر مومنان مي‏آوردند، نظاره مي‏كردند، (اصحاب اخدود) تنها به اين علت از مومنان انتقام گرفتند كه آنان به خداي عزيز و حميد ايمان آورده بودند...»     (اخدود)به معني شكاف زمين و گودال است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 22:39  توسط جامانده  | 

.: دو روايت از حضور آقا سيدعلي خامنه‌اي در خط مقدم :.

 امام خامنه ای

دو روايت از حضور آقا سيدعلي خامنه‌اي در خط مقدم جبهه‌هاي غرب

1. امير علي‌اصغر جمالي

من فرمانده منطقه عملياتي مريوان بودم با برادر عزيزم، حاج آقا متوسليان. ايشان از سپاه بود و من از ارتش که فرماندهي منطقه عملياتي مريوان تا حدود نوسود و سقز را بر عهده داشتيم. سال 59 کردستان وضع نامساعدي نداشت؛ نه تنها به خاطر هجوم عراق، مرزها ناامن بود، بلکه بسياري از نقاط آن هم همراه با توطئه و خطر مين‌گذاري و خطر تهاجم ضدانقلاب، ناامني‌هاي جاده‌اي، حتي ناامني‌هاي پروازي بود؛ به طوري که در چندين مورد از پايين به بالگردها تيراندازي مي‌شد. حتي رئيس بانک مريوان هم در بالگرد شهيد شد. بنابراين حضور يک مقام برجسته‌اي مثل آقا درسال 59 در آن منطقه که حتي پادگان مريوان هم زير توپ 130 دشمن بود و هم خمپاره ضدانقلاب، براي ما فوق العاده مهم و روحيه‌بخش بود. عراق هم به حضور ايشان در منطقه پي برده بود. لذا چندين بار با اختلاف چند دقيقه موضع و محلي را که ايشان بودند بمباران کرد. اقامت طولاني آقا نشان‌دهنده اين بود که حضور فرمانده اصلي در لحظات بحراني در کنار رزمندگان بسيار مهم و روحيه بخش است... ما واقعاً به خاطر حفظ جان ايشان از چنين حضورهايي بيمناک بوديم و واقعاً مي‌ترسيديم، چون خيلي خطرناک بود و احتمال تير خوردن بسيار بود.

روزهاي آغاز جنگ بود، اين منطقه به خاطر وضعيت خاص و مرزي بودن حمله دشمن و جا نيفتادن نيروها وضع خاصي داشت، به طوري که انسان احساس غربت مي‌کرد و آن چيزي که آدم را از اين غربت درمي‌آورد و روحيه مي‌بخشيد حضور يک شخصيت معنوي و دل‌قوي بود. دقيقاً يادم هست وقتي که آقا تشريف آوردند ما ابتدا ايشان را به اتاق جنگ برديم که حتي گلوله هم کنارش خورده بود و وضع مرتبي نداشت؛ اتاق توجيه بود و نقشه‌اي به ديوار آن زده بوديم. من خدمتشان وضع منطقه را تشريح کردم و نسبت به مناطقي که ما از عراقي‌ها پس گرفته و امن کرده بوديم، توجيه شدند. بعدازظهر به داخل شهر مريوان تشريف بردند و از شهر بازديد کردند. همان شب جلسه‌اي تشکيل دادند و مسائل منطقه را از زبان مسئولين شنيدند. با فرماندهان و مسئولين شهر ملاقات کردند. بعد به طرف ارتفاعات «حورسلطان» حرکت کردند. اين ارتفاعات مشرف به مرز عراق بود. عراقي‌ها فهميده بودند. لذا شروع به تيراندازي کردند. الحمدلله مسئله‌اي پيش نيامد. آقا در آنجا يک حالت خاصي پيدا کرده بودند. چون از روي آن ارتفاعات خاک عراق به خوبي ديده مي‌شد و از اينجا بود که آقا براي اولين بار از خاک جمهوري اسلامي ايران شهرها و آبادي‌هاي منطقه عراق را به طور واضح مي‌ديدند. خط دفاعي عراقي ها از آنجا کاملاً مشخص بود، برعکس منطقه جنوب که به خاطر همواره بودن زمين نمي‌توان دشمن را ديد.

بعد از اين بازديد برگشتند وشب را استراحت کردند فردا صبح محور سمت چپ را به طرف محور دزلي براي بازديد انتخاب کردند. ما داخل يک جيپ در کنار ايشان نشسته بوديم. آقا فرمودند: «من علاقه دارم همه را ببينم تا رزمندگان هم احساس تنهايي نکنند.»

ما براي جان آقا دلواپس بوديم و منطقه داخلي هم ديگر ناامن بود با همه اينها خيلي کند حرکت کرديم. يکي ـ دوبار سفارش کردم و گفتم حاج آقا مثلاً اگر مي‌شود ديگر از اينجا بازديد نفرماييد. فرمودند: «مي‌خواهم مناطق خط مقدم و بچه‌ها را ببينم.» بعضي از اين پست‌ها خيلي بلند بود. به طوري که اگر مي‌خواستيم بالا برويم، اقلاً سه ـ چهار ساعت طول مي‌کشيد. لذا خواهش مي‌کردم و آقا هم پياده مي‌شدند، مي رفتند پانصدمتر جلوتر. بعد مي‌گفتم بچه‌ها از بالا مي‌آمدند پايين. ايشان هم همه را مورد توجه قرار مي‌دادند. ديگر از محاصره اينها خارج شدن کار سختي بود. صحنه بسيار جالب و شورانگيزي بود. بعد رفتيم از تنگه دزلي عبور کرديم. تنگه دزلي ديواره عظيمي است از ارتفاعات. جاده باريکي که از بين کوه‌هاي خيلي بلند مي‌گذرد و هر دو طرف ارتفاعات بر اين تنگه مشرف است. به هر صورت تنگه را بازديد کردند که در اختيار خودي بود. به داخل آبادي دزلي رفتيم. در جلوي دزلي ارتفاعات ملاخورد و ارتفاعات تپه هست که مرز بين ما و عراق را تشکيل مي‌دهد و از بلندي آن مي‌توان شهرهاي سيد صادق و حلبچه را به خوبي ديد. در مسيرمان از دره دزلي که عبور کرديم به موضع توپخانه خودي رسيديم. در اينجا آتش توپخانه عراق شروع به زدن کرد. آقا هم بي‌اعتنا اصلاً نفرمودند که اين از کجا مي‌آيد و به بازديد خود ادامه دادند. بعضي فرماندهان دست پاچه شدند که اين آتش توپخانه ممکن است به آقا صدمه برساند. بعضي هم گفتند که چون بازديد لو رفته هرجا برويم ايجاد اشکال مي‌کندو بهتر است برگرديم. در اين موقع که هرکس نظري مي‌داد، آقا با يک تصميم مقرراتي شجاعانه و نظامي فرمودند:«نه، فرمانده سرهنگ جمالي است و ما طبق نظر و تصميم ايشان عمل مي‌کنيم. شما تصميم بگيريد و ما همان‌طور عمل مي‌کنيم» اين واقعاً شايد در ذهن خود من هم که تا آن موقع افزون بر بيست سال خدمت نظامي کرده بودم، چنين چيزي نبود که تا اين‌قدر يک فرمانده عالي رتبه متکي به مقررات نظامي باشد و به وحدت فرماندهي و تصميم‌گيري توجه کند. اين سخن که فرمانده مسئول است و مسئوليت خوب و بد منطقه با اوست، من يک لحظه بر سر دوراهي قرار گرفتم که حالا چه بکنم. حفظ جان و سلامت آقا برايم از همه چيز مهم‌تر بود. بنابراين به فکرم رسيد که به طرف جلو حرکت کنيم. چون مي‌دانستم اگر آتش توپخانه بيايد و درست روي موضع قرار بگيرد، خطرناک خواهد بود. آقا هم فرمودند: همين تدبير درست است. سوار ماشين‌ها شديم و حرکت کرديم و دقيقاً سه يا چهار دقيقه بعد که گلوله‌هاي پي‌درپي مي‌خورد، سه فروند هواپيماي دشمن آمد و موضعي که چند لحظه پيش آنجا ايستاده بوديم را بمباران کرد. اين کار خداوند بود که تصميم گرفتيم که از آنجا برويم. بعد آتش بمبي که روي موضع توپخانه بود به هوا بلند شد. ما ماشين‌ها را نگه داشتيم و از آقا خواهش کرديم که به بيرون بپرند و پناه بگيرند. ايشان هم به شکل نظامي از ماشين بيرون پريدند و در کنار جاده و پشت يک جوي آب موضع گرفتند. بعد به طرف جلو راه خود را ادامه داديم. بعد که به عقب برگشتيم ديديم که همان موضعي که ايستاده بوديم و تصميم مي‌گرفتيم، بمباران شده و خسارات و تلفاتي هم به موضع توپخانه وارد شده است.

 

 

2. سردار شهيد اکبر آقابابايي

در يکي از سفرهاي ايشان به کردستان در سال1360 ابتدا به سنندج تشريف آوردند و بعد به مريوان رفتند. در خط مقدم جبهه در دزلي، فکر مي‌کنم که در آبان‌ماه بود، به محض ورود با برادران رزمنده در سنندج ديدار کردند و در بلوار شبلي براي رزمندگان سخنراني فرمودند. در آن روزها افراد کمي به کردستان مي‌آمدند و يک حالت غربت و مظلوميتي بر آنجا حاکم بود؛ چون جنگ شروع شده بود و همة حواس‌ها به آنجا بود و کسي سراغي از بچه‌هاي رزمنده در کردستان نمي‌گرفت، ولي آن حضور آقا اثرات عجيبي در روحيه رزمندگان داشت در آن ديدارها آقا که رئيس‌جمهوري و رئيس شوراي عالي دفاع بودند، با يک صميميت و مهرباني با بچه‌ها مي‌نشستند و در خطوط مقدم و خطرناک‌ترين نقاط حضور پيدا مي‌کردند. اين شهامت و جوشش، رزمنده‌ها را به وجد مي‌آورد و آنان را به دفاع از مرزهاي کشور ترغيب مي‌کرد. در منطقه دزلي که دشمن متوجه حضور ايشان شده بود، با انواع توپ و هواپيما آنجا را زير آتش گرفت، اما آقا با خونسردي و بي‌اعتنا به هياهوي دشمن به بازديدهاي خود ادامه مي‌داد.  

آتش توپخانه عراق شروع به زدن کرد. آقا هم بي‌اعتنا اصلاً نفرمودند که اين از کجا مي‌آيد و به بازديد خود ادامه دادند. بعضي فرماندهان دست پاچه شدند که اين آتش توپخانه ممکن است به آقا صدمه برساند. بعضي هم گفتند که چون بازديد لو رفته هرجا برويم ايجاد اشکال مي‌کندو بهتر است برگرديم. در اين موقع که هرکس نظري مي‌داد، آقا با يک تصميم مقرراتي شجاعانه و نظامي فرمودند:«نه، فرمانده سرهنگ جمالي است و ما طبق نظر و تصميم ايشان عمل مي‌کنيم. شما تصميم بگيريد و ما همان‌طور عمل مي‌کنيم.»

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آذر 1389ساعت 17:27  توسط جامانده  | 

.: فرازهايي از وصيت‏نامه شهيد احمد كاظمي :.

 شهید احمد کاظمی

خداوندا! روزي شهادت مي‏خواهم كه از همه چيز خبري هست، الا شهادت

... خداوندا! فقط مي‏خواهم شهيد شوم، شهيد در راه تو. خدايا مرا بپذير و در جمع شهدا قرار بده. خداوندا! روزي شهادت مي‏خواهم كه از همه چيز خبري هست، الا شهادت...

با تمام وجود درك كردم كه عشق واقعي تويي و عشق به شهادت بهترين راه براي دست يافتن به اين عشق است.

نمي‏دانم چه بايد كرد؛ فقط مي‏دانم زندگي در اين دنيا بسيار سخت مي‏باشد. واقعاً جايي براي خودم نمي‏يابم. هر موقع آماده مي‏شوم چند كلمه‏اي بنويسم، آن­قدر حرف دارم كه نمي‏دانم كدام را بنويسم؟ از درد دنيا، از دوري از شهدا، از سختي زندگي دنيايي، از درد دست خالي بودن براي فرداي آن دنيا و هزاران هزار حرف ديگر كه در يك كلام اگر نبود اميد به حضرت حق واقعاً چه بايد مي‏كرديم؟!

راستي چه بگويم؟ سينه‏ام از دوري دوستان سفر كرده، از درد، ديگر تحمل ندارد. خداوندا! تو كمك كن چه كنم؟ فقط و فقط به اميد و لطف حضرت تو اميدوار هستم. خداوندا! خود مي‏دانم بد بودم و چه كردم كه از كاروان دوستان شهيدم عقب مانده‏ام و دوران سخت را بايد تحمل كنم. اي خداي كريم! اي خداي عزيز و رحيم و كريم! تو كمك كن به جمع دوستان شهيدم بپيوندم.

وقتي به عكس نگاه مي‏كنم، از درد سختي كه تمام وجودم را مي‏گيرد، ديگر تحمل ديدن ندارم. دوران لطف بي‏منتهاي حضرت حق، دوران جهاد، دوران عشق دوران، رسيدن آسان به حضرت حق. واي! من بودم نفهميدم. واي! من هستم كه بايد سختي دوران را طي كنم. الله‏اكبر؛ خداوندا! خودت كمك كن. خداوندا! تو را به خون شهداي عزيز و همه بندگان خوبت قسم مي‏دهم شهادت را در همين دوران نصيب بفرما. و توفيقم بده هر چه زودتر به دوستان شهيدم برسم.

+ نوشته شده در  شنبه ششم آذر 1389ساعت 11:47  توسط جامانده  | 

.: به ياد حماسه‌سازان دفاع مقدس :.

 

نبرد هنوز هم جاري است

به ياد حماسه‌سازان دفاع مقدس

هنوز هم «عطر شهادت» از وراي سال‌هاي دور، به مشام مي‌رسد.

هنگامي كه از «دفاع مقدس» ياد مي‌شود، ياد حماسه‌سازان ميدان‌هاي شرف و عزت، جان را لبريز از افتخار و مباهات مي‌كند.

آنان كه عطر معنويت و صفا را در سنگرهاي مقاومت و خط مقدم جهاد مي‌پراكندند، آنان كه «صلابت» و «عطوفت» را در هم مي‌آميختند، آنان كه تركيبي از «اشك و آهن» و «خشم و عاطفه» بودند، مزه خوب و طعم خوش «جهاد» و «عرفان» را چشيده بودند، «شور» و «شعور» را با هم داشتند.

يادشان بلند و ماندگار بود؛ آنان كه در سايه فداكاري و جان نثاري، «خط جهاد و شهادت» را بر بام بلند آسمان و در دفتر ماندگار تاريخ و ديباچه عشق، رسم مي‌كردند.

نگهبان مشعل‌هاي نوراني حق بودند و مرزبان حريم مكتب و ميهن.

با دلي روشن و پرباور، در ميدان جنگ، اهل «محراب نماز» و «سنگر دعا» بودند. شوق بندگي و عشق پرستش، در كنار روح حماسي و شور حمله و شجاعت رزم، به آنان شيوه‌اي علوي و روحي حسيني بخشيده بود و چاشني سلاح رزمشان ايمان و عقيده بود،‌ نه باروت!

و نماز و ياد خدا، منبع تغذيه روح و جان آن سنگرنشينان به شمار مي‌رفت.

آنان كه «اسناد شرف» اين ملت در «محكمه تاريخ» بودند؛ براي خدا آغاز كردند و براي او هم جنگ را به پايان برده، شمشيرها را غلاف كردند و اين مفهوم روشن «تعبد در برابر ولايت» بود و رهايي از «بت نفس».

بلند باد نامشان كه رابطه «خاك» و «خدا» را حفظ كرده و جان خويش را ظرف نزول «امداد غيبي» ساخته بودند.

نه پايشان بيگانه با مسجد بود،‌ نه چشمشان جدا از كتاب و مطالعه، و نه دوششان بيگانه با سلاح و نه پيشاني‌شان دور از سجاده و تربت.

راهي را كه از كربلا آغاز كرده بودند، مي‌‌خواستند به كربلا ختم كنند و چون خواهان «قرب» بودند، مقرب شدند و چون دنبال حق بودند،‌ فريب «سراب» نخوردند و چون به سرچشمه حقيقت و راستي رسيده بودند، حناي جوفروشان گندم‌نما، نزد آنان بي‌رنگ بود و افتخارشان اين بود كه در پي «فتوا» و به امر «مرجع و رهبر» و با انگيزه «اداي تكليف» در جبهه‌ها حضور يافته‌اند.

در اين راه، فتح و شكست، پيشروي و عقب‌نشيني، كشتن و كشته شدن، برايشان يكسان بود. چون به گفته سيدالشهدا(ع) خير را در چيزي مي‌ديدند كه مشيت خدا باشد، چه به صورت «قتل» چه به شكل «ظفر»، و مي‌گفتند:

گر چه از داغ لاله مي‌سوزيم

ما همان سربلند ديروزيم

چون به تكليف خود عمل كرديم

روز فتح و شكست پيروزيم

رزمندگان، وارثان خط سرخ عاشورا بودند و جهادشان، مروري بر درس‌هاي آموخته از كربلا و دفاعشان، تحقق بخشيدن به شعارهاي امام حسين(ع)!

عشقشان به اهل‌بيت، پشتوانه رزم و عزم و ستيزشان بود. چرا كه پيوند با «آل‌الله» داشتند و خود را در راستاي آن خط مي‌ديدند.

براي آن دلاور مردان هشت سال رزمندگي، آنچه ميدان آزمايش براي اثبات صداقت در تعهد نسبت به آرمان شهدا و اهداف انقلاب بود، اطاعت از رهبري و ولايت‌فقيه بود.

اگر دشمن در جبهه‌ها هجوم مي‌آورد، سدي از اراده‌هاي مستحكم برمي‌افراشتند.

اگر توطئه‌هاي پيدا و پنهان در كار بود، با سلاح «آگاهي جمعي» آن را خنثي مي‌كردند.

و اگر تفرقه‌افكني سياست‌هاي بيگانگان بود، «خط وحدت» را ترسيم مي‌كردند و در پشت خاكريز و سنگر «همدلي» موضع مي‌گرفتند و عشق به مكتب و انقلاب را با هيچ چيز مبادله نمي‌كردند.

اگر دنياي روز و حكام زور، منطق و فرهنگشان را نمي‌پذيرفت، غمي به دل راه نمي‌دادند و خَمي به ابرو نمي‌آوردند. چون به خاطر خدا و دين مي‌جنگيدند، نه معيارهاي جهاني و استانداردهاي بين‌المللي!

باري... نهال صبر مي‌كاشتند و ميوه ظفر مي‌چيدند.

چون «جوشن ايمان» را به بر كرده بودند، بي‌باك و سلحشور و شهادت‌طلب شده بودند.

و اينك... اگر چه آن ميدان‌ها سرد و خاموش است،‌ ولي نبرد حق و باطل در جبهه‌اي گسترده‌تر به شدت ادامه دارد.

آنچه در لبنان و فلسطين ديده مي‌شود، بازتابي از همان روحيه و فرهنگ است.

خون‌هاي جبهه‌هاي ما، اكنون در «جنوب لبنان» فوران مي‌زند و خانه‌هاي غاصبان را بر سرشان ويران مي‌كند و در صحراهاي حيرت و وحشت، سرگردانشان مي‌سازد.

پيكرهاي مطهر شهداي ميدان‌هاي ما، امروز همچون «مين» بر سر راه «تجاوز و اشغال» منفجر مي‌شود و راه ورودشان را مي‌بندند.

فريادهاي خروشان و تكبيرهاي بلند رزمندگان ما، امروز از حنجره گرم و پر صلابت «حزب‌الله» برمي‌آيد و لرزه بر اندام استكبار مي‌اندازد و خواب از چشمشان مي‌ربايد. پس نبرد، هنوز هم جاري است؛ هم در جبهه‌اي به گستردگي كشورهاي اسلامي، هم در عرصه فرهنگ و انديشه.

وارثان آن دوران و يادگاران آن فرهنگ مقاومت و ايثار و بازماندگان آن حماسه‌هاي دفاع، امروز نيز مسئوليت دفاع و پشتيباني و امداد و رزم و خط‌شكني و حفظ موانع و ديدباني و پيشروي را بر عهده دارند.

خون شهيدان، رسالت ما را سنگين‌تر مي‌كند.

و... داغ فراق و درد هجران، تكليف مضاعفي بر دوشمان مي‌گذارد.

هرگز مباد كه پيمانمان با «شهيدان»، «امام»، «انقلاب» و «ولايت» از ياد برود.

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آذر 1389ساعت 9:26  توسط جامانده  | 

با من سخن بگو دوکوهه... (شهید آوینی)

شهید مرتضی آوینی 

با من سخن بگو دوكوهه

اگر بپرسي دوكوهه كجاست چه جوابي بدهيم؟ بگويم دوكوهه پادگاني است در نزديكي انديمشك كه بسيجي‎ها را در خود جاي مي‎داد و بعد سكوت كنيم؟ پس كاش نمي‎پرسدي كه دوكوهه كجاست چرا كه جواب گفتن به اين سوال بدين سادگي‎ها ممكن نيست. كاش تو خود در دوكوهه زيسته بودي كه ديگر نيازي به اين سوال نبود. اگر آنچنان بود، شايد تو هم امروز با ما به دوكوهه مي‎آمدي. 

دوكوهه پادگاني است در نزديكي انديمشك كه سالهاي سال با شهدا زيسته است با بسيجيها و از آنها روح گرفته است روحي جاودانه.  

يك بار ديگر! سلام دوكوهه  

قطارها ديگر در دوكوهه نمي‎ايستند و بسيجيها از آن بيرون نمي‎ريزند. قطارها دوكوهه را فراموش كرده‎اند.اما شهداء انسي دارند با دوكوهه كه مپرس.  

مي‎گويي نه؟ از حوض روبروي حسينيه حاج همت بپرس كه همه شهداي دوكوهه با آب آن وضو ساخته‎اند. در حاشيه اطراف حوض تابلوهايي هست كه به ياد شهدا روييده‎اند اما الفت شهدا با اين حوض نه فكر كني كه به سبب تابلوهاست. من چه بگويم اينها سخناني نيست كه بتوان گفت. تو خودت بايد دريابي وگرنه چه جاي سخن؟  

اي دوكوهه، تو را با خدا چه عهدي بود كه از اين كرامت برخوردار شدي و خاك زمين تو سجده‎گاه ياران خميني شد؟ و حال چه مي‎كني در فراق پيشانيهايشان كه سبب متصل ارض و سماء بود و آن نجواهاي عاشقانه؟

سكوت كرده و دم برنمي‎آورد. ما كه مي‎دانيم زمان بستر جاري عشق است تا انسانها را در خود به خدا برساند و حقيقت تمامي آنچه در زمان حدوث مي‎يابد باقي است. پس از حسينية حاج همت بخواه كه مهر سكوت را از لب برگيرد و با ما سخن بگويد.

حسينيه حاج همّت قلب دوكوهه است حيات دوكوهه از اينجا آغاز مي‎شد و به همين جا باز مي‎گشت. وقتي انسان عزادار است. قلب بيش از همه در رنج است و اصلاً رنج بردن را همه وجود از قلب مي‎آموزند دوكوهه قطعه‎اي از خاك كربلا است، اما در اين ميان حسينيه را قدري ديگر است. كسي مي‎گفت: كاش حسينيه را زباني بود تا با ما بگويد از آن سري كه ميان او و كربلاست گفتم حسينيه را آن زبان هست. كو محرم اسرار؟ دوكوهه، خاك و آب و در و ديوارهايش، همة وجودش با حضور شهداء آن همه انس داشته است كه اكنون در اين روزهاي تنهايي جايي مغموم‎تر از آن نمي‎يابي. دوكوهه مغموم است و در انتظار قيامت دلش براي شهدا تنگ شده است.

عالم محضر شهداست اما كو محرمي كه اين حضور را دريابد و در برابر اين خلأ ظاهري خود را نبازد؟

زمان مي‎گذرد و مكانها خروجي شكستند اما حقايق باقي هستند. شهيد حاجي‎پور زنده است من و تو مرده‎ايم. شهدا صدق و استقامت خويش را در آن عهد ازلي كه با خدا بسته بودند اثبات كردند.

كاش ما درخيل منتظران شهادت باشيم.

برگرفته از سایت :http://www.bachehayeghalam.ir

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آذر 1389ساعت 17:16  توسط جامانده  | 

.: سیری کوتاه در زندگی و شخصیت سردار خیبر شهید حاج محمد ابراهیم همت :.

 سردار خیبر شهید حاج محمد ابراهیم همت
به روز 12 فروردین 1334 ه.ش در شهرضا در خانواده ای مستضعف و متدین بدنیا آمد. او در رحم مادر بود كه پدر و مادرش عازم كربلای‍ معلّی و زیارت قبرسالار شهیدان و دیگر شهدای آن دیار شدند و مادر با تنفس شمیم روح بخش كربلا، عطر عاشورایی را به این امانت الهی دمید.

محمد ابراهیم درسایه محبّت های پدر ومادر پاكدامن، وارسته و مهربانش دوران كودكی را پشت‍سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد. در دوران تحصیلش از هوش واستعداد فوق‍العاده‍ای برخوردار بود و با موفقیت تمام دوران دبستان و دبیرستان را پشت سر گذاشت. هنگام فراغت از تحصیل بویژه در تعطیلات تابستانی با كار وتلاش فراوان مخارج شخصی خود را برای تحصیل بدست مي‍آورد و از این راه به خانواده زحمتكش خود كمك قابل توجه ای مي‍كرد. او با شور ونشاط و مهر و محبت و صمیمیتی كه داشت به محیط گرم خانواده صفا و صمیمیت دیگری می بخشید.

پدرش از دوران كودكی او چنین مي گوید: « هنگامی كه خسته از كار روزانه به خانه برمي‍گشتم، دیدن فرزندم تمامی خستگي ها و مرارت ها را از وجودم پاك مي‍كرد و اگر شبی او را نمي دیدم برایم بسیار تلخ و ناگوار بود. »

اشتیاق محمد ابراهیم به قرآن و فراگیری آن باعث مي‍شد كه از مادرش با اصرار بخواهد كه به او قرآن یاد بدهد و او را در حفظ سوره‍ ها كمك كند. این علاقه تا حدی بود كه از آغاز رفتن به دبیرستان توانست قرائت كتاب ‍آسمانی قرآن را كاملاً فرا گیرد و برخی از سوره‍ه ای كوچك را نیز حفظ كند.

 

    دوران سربازی

در سال 1352 مقطع دبیرستان را با موفقیت پشت سرگذاشت و پس از اخذ دیپلم با نمرات عالی در دانشسرای اصفهان به ادامه‍ تحصیل پرداخت. پس از دریافت مدرك تحصیلی به سربازی رفت ـ به گفته خودش تلخ ترین دوران عمرش همان دوسال سربازی بود ـ در لشكر توپخانه اصفهان مسؤولیت آشپزخانه به عهده او گذاشته شده بود.

ماه مبارك ‍رمضان فرا رسید، ابراهیم در میان برخی از سربازان همفكر خود به دیگر سربازان پیام فرستاد كه آنها هم اگر سعی كنند تمام روزهای رمضان را روزه بگیرند، مي‍توانند به هنگام سحری به آشپزخانه بیایند. «ناجی» معدوم فرمانده لشكر، وقتی كه از این توصیه ابراهیم و روزه گرفتن عده‍ای از سربازان مطلع شد، دستور داد همه سربازان به خط شوند و همگی بدون استثناء آب بنوشند و روزه خود را باطل كنند.

پس از این جریان ابراهیم گفته بود: « اگر آن روز با چند تیر مغزم را متلاشی مي‍كردند برایم گواراتر از این بود كه با چشمان خود ببینم كه چگونه این از خدا بي‍خبران فرمان مي‍دهند تا حرمت مقدس ‍ترین فریضه دینمان را بشكنیم و تكلیف الهی را زیرپا بگذاریم. »

امّا این دوسال برای شخصی چون ابراهیم چندان خالی از لطف هم نبود؛ زیرا در همین مدت توانست با برخی از جوانان روشنفكر و انقلابی مخالف رژیم ستم شاهی آشنا شود و به تعدادی از كتب ممنوعه (از نظر ساواك) دست یابد. مطالعه آن كتاب‍ها كه مخفیانه و توسط برخی از دوستان، برایش فراهم مي‍شد تأثیر عمیق و سازنده‍ای در روح و جان محمدابراهیم گذاشت و به روشنایی اندیشه و انتخاب راهش كمك شایانی كرد. مطالعه همان كتاب‍ها و برخورد و آشنایی با بعضی از دوستان، باعث شد كه ابراهیم فعالیت‍ های خود را علیه رژیم ستمشاهی آغاز كند و به روشنگری مردم و افشای چهره طاغوت بپردازد.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آذر 1389ساعت 16:21  توسط جامانده  |